من خود به چشم خویشتن دیدم که جانم می‌رود

در رفتن جان از بدن گویند هر نوعی سخن 

من خود به چشم خویشتن دیدم که جانم می‌رود

از قبل  برای 20 فروردین وقت از دکترم داشتم، برای مشکل دیسک کمر. از شرکت که اومدم بیرون احساس کردم کمی گرسنه ام ولی به خودم گفتم بهتره کمی تحمل گرسنگی رو در خودم بالا ببرم تا شاید بتونم این 2.5 کیلو اضافه وزن رو زودتر بیارمش پائین. توی مطب خیلی معطل نشدم. از مطب که اومدم بیرون خواستم برم یه شیر کاکائو بگیرم ولی بازم جلوی خودم رو گرفتم. یکم سر گیجه داشتم ولی بیشتر تاری دید و دوبینی اذیتم میکرد. بر خلاف همیشه که کوچکترین تغییری در بدنم رو خیلی زیادی جدی میگیرم، سعی کردم به موضوع فکر نکنم. رفتم دنبال بابا ایمان و با هم رفتیم تا برای آیدا جایزه زود بیدار شدنش رو بخریم. ایمان موند تو ماشین و ازم خواست موقع اومدن براش یه بستنی بخرم. موقع خرید بستنی هم کلی با نفس اماره جنگیدم و فقط برای ایمان خریدم. خیلی گرسنه بودم ولی خیلی هم از خودم راضی بودم. به محض اینکه رسیدیم خونه به مه مه گفتم: " یکم برام بستنی میاری؟ من خیلی حالم خوب نیست. فکر میکنم فشارم افتاده" و همش با خودم فکر میکردم همه خودداریت همین قدر بود؟

اون شب با خوردن بستنی حالم خوب شد. آخر شب یه درد ناگهانی، یه جور تیر کشیدن خیلی بد توی قفسه سینه ام احساس کردم. کمی دارز کشیدم و آیدای گلم سینه ام رو کمی ماساژ داد و بهتر شدم. صبح دوشنبه بابا ایمان ساعت 3 رفته بود فرودگاه. من بیدا شدم. حاضر شدم و لباسهای آیدا رو عوض کردم و راه افتادیم. حالم خوب بود و هیچ مشکلی نداشتم. بعد از اینکه آیدا رو گذاشتم مهد، توی اتوبان صیاد که بودم، همون تاری دید و دوبینی و سر گیجه اومد سراغم. تا رسیدم از میترا خواستم که زودتر صبحون بخوریم. ولی خوردن صبحونه هم حالم رو خوب نکرد. سر گیجه ام هر لحظه بدتر میشد. سعی کردم به روی خودم نیارم ولی نمی شد. یه لیوان آب قند خوردم ولی حالم رفته رفته بدتر میشد. به خوبی احساس میکردم که سرگیجه ام مثل بقیه سرگیجه ها نیست. بد و بدتر شدن حالم رو خیلی خوب می فهمیدم. ولی می خواستم مقاومت بکنم. در یک آن احساس کردم که همین الان با سر به زمین می خورم و این بود که دست از مقاومت کشیدم و با همه توانی که داشتم میترا رو صدا زدم و ازش خواستم که منو به دکتر برسونه. خیلی زود به درمانگاهی که نزدیکی شرکت بود رسیدیم. معاینه و شرح حال مختصری گرفت و من مدام تاکید میکردم که حالم اصلا خوب نیست و سر گیجه شدیدی دارم. دکتر راجع به وضعیت عصبیم سوال کرد و اینکه استرس یا اضطرابی دارم یا نه و البته جواب من این بود که من در طول دو هفته اخیر نه عصبی شده ام و نه استرسی دارم. ولی به هر حال جناب آقای دکتربه نتیجه دیگری رسیده بودند. تزریق یک سرم و دو آمپول نتیجه معاینات و شرح حال گیری این دکتر شد که با توجه به وخامت وضعیت من، میترا به سرعت اونها رو تهیه کرد. اول تزریق عضلانی و بعد سرم. انتظار داشتم بعد از استفاده حداقل یک سوم از سرم، کمی احساس بهبود داشتم. ولی سر گیجه ام دو صد چندان بیشتر و بیشتر شد. در یک لحظه احساس لرزش شدید در فکم و بعد کل بدن. به سختی تونستم حرف بزنم:

"میترا من حالم بده. برو به دکتر بگو من حالم خیلی بده." و همینطور حالم بدتر و بدتر میشد. جناب آقای دکتر به اصرار میترا نه یکبار که سه بار بر بالین من حاضر شدند و هر بار اظهار میکرد که نه چیز خاصی نیست. اثرات آمپوله. و در نوبت سوم خانم تزریقاتی با عجله سرم نیمه تمام منو باز کرد و دکتر تجویز کردند که کمی حالت خواب آلودگی داره، ببرید خونه تا بخوابه!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

به سختی می تونستم حرف بزنم. هوشیار بودم ولی چشمهام به هیچ عنوان نمی تونستنند باز بمونند و همه عضلاتم کرخ و سنگین می شدند. به هر زحمتی بود گفتم: دکتر من حالم داره بدتر میشه، من هوشیارم، من میفهمم دارم میرم، من دارم از دست میرم، من .... ولی اون بی انصاف با عجله نمام ما رو ترخیص کرد و توصیه کرد که برم خونه و بخوابم.

میترا که وضعیت کاملا غیر عادی رو دید، با خواهرش که دکتر تماس گرفت. در اینکه تزریق این آمپول به من کاملا بی مورد بوده، دیگه شکی نموند. بی حالی و احساس خماری هم از عوارض همون آمپول تشخیص داده شد. برگشتیم شرکت تا در نمازخانه من بخوابم. از اینجا به بعد رو دیگه به یاد نمیارم. به جز لحظات کوتاهی که همکارا هر کدوم به نوعی می خواستن از خوب بودن حالم و بعد از گذشت اندک زمانی از زنده بودنم اطمینان پیدا کنند. دیگه حرکت چشمهام دست خودم نبود. بی اختیار بسته می شدند. و قتی بی اختیار باز می شدند، چیزهایی رو می دیدند که واقعیت نداشت. دستها و پاهای من هر کدوم به اندازه کوهی بودند و در من ناتوان توان حرکت هیچکدام نبود.

هذیانهای بی وفقه ام و تماس مرتب میترا با خواهرش، منجر به آمدن اورژانس شد. معایناتی که همه بی پاسخ از طرف من رفته از این دنیای فانی بود، دکتر اورژانس رو به فکر انداخت که قند خون رو چک بکنه. و البته نتیجه بسیار عجیب بود. قند خون زیر 50 !!!!!!!!! بلافاصله اقدامات لازم انجام میشه و قند مستقیم به رگ تزریق میشه. که البته شنیدن مراحل انجام این کار،از جانب دوستان، خالی از لطف نبود. و من در عالمی بین این جهان و آن جهان کوچکترین چیزی از کل موضوع حس نکردم. با اتمام دومین تزریق کم کم چشمها باز شد. حرکتی نه چندان محکم در انگشتان دست مشاهده شد و همین یعنی رفع خطر. دکتر اظهار کرده بود که اگر دچار هذیان نمی شدم و به خواب می رفتم، به حالت کما می رفتم.

علائم اولیه حیات که دیده شد، به بیمارستان منتقل شدم و بعد از بررسی همه جانبه و انجام همه نوع آزمایش، بر عقل سخیف دکتری که آرام بخشی فیل افکن تجویز کرده بود، خندیدند و من از اینکه دوباره می توام مثل همیشه حرف بزنم، نگاه کنم و امیدوار باشم که صدای آیدایم را خواهم شنید، و به امید اینکه ایمان از سفر برگشته و حق پایمال شده من را از دکتر درمانگاه و .... باز پس خواهد گرفت به خواب عمیقی فرو رفتم و صبح فردا بیدار شدم.

/ 2 نظر / 36 بازدید
ماریا

وای خدای من!!! چقدر خدا رحم کرده خوشحالم که خوبی الان

مريم

خدا رو شكر كه به خير گذشت.