روزهایمان

چند وقتی بود که موضوع یه ماموریت کوتاه مدت به دبی برای بابا پیش اومده بود و بابا ایمان اسرار داشت که باهم به این سفر بریم. با چند نفری راجع به اینکه آیدا رو با خودمون نبریم، مشورت کرده بودم و تقریبا 80% کسانیکه باهاشون صحبت کردم، تشویقم کردند به اینکه دورشدن از آیدا رو کم کم تمرین بکنم. خلاصه بعد از کلی تفکر و تفعل، تصمیم گرفتم بدون دخترم به این سفر برم. قرار بر این شد که مه مه و آیدا هم توی این چند روزی که ما نبودیم،برن ساری تا حسابی آیدا سرش شلوغ باشه و کمتر نبود ما رو احساس بکنه. سه شنبه شب 19/2/91 دخترکم دلش خواست که بعد از مدتها، مثل نوزادیهاش توی بغلم بخوابه. تمام لحظاتی که خواب بود به چهره معصومش نگاه میکردم و از همون موقع دلم براش تنگ شده بود. سعی کردم به خودم مسلط بشم. حسابی بوسیدمش و ازش خداحافظی کردم. ساعت 4 صبح رفتیم فرودگاه. و ساعت 4 صبح روز یکشنبه 24/2/91 برگشتیم. وقتی رسیدیم خونه، آیدا و مه مه هم رسیده بودند و خواب بودند. همه تشنگی این چند روز رو با نگاه کردن به چهره آروم و زیبای دخترم جبران کردم و خدا رو شکر کردم که آیدا رو دارم و می تونم هر لحظه از حضورش لذت ببرم.خدایا شکرت.

سفرمون،سفر فوق العاده ای بود و بسیار بسیار خوش گذشت. هر چند دلتنگی از آیدا خیلی زیاد اذیتمون کرد. در طول دو روز بعد از اینکه از مسافرت اومده بودیم هم آیدا به اشکال مختلف ابراز دلتنگی کرد. از جمله اینکه در روز دوم به مدت ده دقیقه "مم" خورد.تعجب  و این در حالی بود که در طی چند روزی که ساری بود حتی یکبار هم بهانه گیری نکرده بود و اصلا سراغی از ما نگرفته بود. دختر نازنین و عزیز تر از جان من، همه دلتنگیهاش رو برای ما نگه داشته بود و خانواده مادربزرگش رو اذیت نکرده بود. بغل

روز جمعه 29/2/91 دختر نازم خودش به تنهایی و البته به خوبی، برای اولین بار خودش موهاشو توی حمام شست. خیلی دقیق و کامل این کارو انجام داد و من کلییییییییییی کیف کردم. این کار هم به کارهایی مثل شلوار پوشیدن، کفش پوشیدن،جوراب در آوردن و مسواک زدن که به تنهایی انجام میداد، اضافه شد. خدایای بزرگوارم، بسیار سپاسگزارم. خجالتبغل

دیشب داشت برام کتاب می خوند. "مامان ببین، به اینها که نگاه بکنی متقوٌج  میشی اینها بهم ربط دارن"

داشتم از ذوق و از خنده پرپر میشدم. به سختی جلوی خودم رو گرفتم و پرسیدم مامان چی میشم؟ به این منظور که یکبار دیگه اون لغت رو تکرار بکنه و من یکبار دیگه لذت ببرم که در جوابم گفت" مامان یعنی اگه به اینها نگاه بکنی می فهمی که اینها بهم ربط دارن" دیگه نتونسم خودم رو کنترل بکنم و گرفتمش توی بغلم و تا می تونستم چلوندمش و بوسیدمش.

متقوٌج=متوجه

/ 5 نظر / 15 بازدید
ماریا

باورم نمیشه که 5 روز دور از دخترت بوده باشی!!! آفرین کار خوبی کردی. خدا نگهش داره

مریم و محسن

گاهی لازمه این کارا برای دور کردن بچه ها از وابستگی بیش از حد ولی آدم دلش طاقت نمیاره خدا رو شکر که اذیت نکرده و بهونه نگرفته

س.ه

خدای محمد براتون نگه داره این گلبرگ زیبا رو